تبليغاتX
Mohajerane|مهاجرانـــــه
Mohajerane|مهاجرانـــــه
چه رنجی می کشد آن کس که از احساس سرشار است
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
که در کامم به زهرآلود شهد شادماني را
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي
خدايا با که گويم شکوه‌ي بي همزباني را
سخن با من نمي‌گوئي الا اي همزبان دل
به پاي سرو خود دارم هواي جانفشاني را
نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
که از آب بقا جوئيد عمر جاوداني را
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن
ارسال در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مهاجر
قالب وبلاگ