تبليغاتX
Mohajerane|مهاجرانـــــه
Mohajerane|مهاجرانـــــه
چه رنجی می کشد آن کس که از احساس سرشار است
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
 
"دکتر شریعتی"
ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط مهاجر
همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

                                                           ف.مشیری

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط مهاجر
خدا که مال انسان های خوب نیست ....
خدا خدای انسان ها ی دزد و قچاقچی هم هست...

بعد از سالیان مارمولک را یک بار دیگر دیدم ...
خدا که بین بندگانش فرق نمی گذارد

خدا اخر رفاقت و  چشم پوشی و بی خیال شدن است
رضا مارمولک عزیز شاید تنها کسی که راهم برای رسیدن به خدا نشانم داد تو بودی..متشکرم

بگذارید با این شعر نوشتم رو تموم کنم:

تن ادمی شریف است به جان ادمیت           نه همین لباس زیباست نشان ادمیت

ارسال در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط مهاجر
سلام

خوفین؟؟؟خوب خدا رو شکر

تولدم مبارک ۱۱۵سال زنده باشم(به حرمت اورژانس)

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 توسط مهاجر
سلام!
یه بخشی زدم به نام نوشته های شخصی مهاجر ...
یعنی اگه روی اخرین موضوع تو یخش موضوعات کلیک کنید نوشته های شخصی من می اد...

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط مهاجر
قالب وبلاگ