تبليغاتX
Mohajerane|مهاجرانـــــه
Mohajerane|مهاجرانـــــه
چه رنجی می کشد آن کس که از احساس سرشار است
سلام آقاي جومونگ.

اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.

اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم.

هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.

و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو........ادامه مطلب را کلیک کنید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط مهاجر
صحبت‌های عجیب یک زن: با بشقاب پرنده به سیاره

به نقل از روزنامه تایمز چاپ لندن "میوکی هاتویاما" همسر نخست‌وزیر جدید ژاپن در کتاب جدید خود ادعا کرده است که به همراه آدم فضایی‌ها به سیاره زهره سفر کرده است.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط مهاجر

بخشی از شعر زمستان:

«

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد نتواند،

که ره تاريک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس يازی،

به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛

که سرما سخت سوزان است.

 »


مهدی اخوان ثالث چهارم شهریور ماه از دنیا رفت طبق وصیت وی  در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مهاجر
همه روز روزه بودن ، همه شب نمازكردن

همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن

شب جمعه ها نخفـتن ، بخدای راز گفتن

ز وجود بي نيازش طلب نياز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

زمناهي وملاهي همه احترازكردن

زمدينه تابه كعبه سروپا برهنه رفتن

دولب از براي لبيك به وظيفه بازكردن

به خدا كه هيج يك را ثمر آنقدر نباشد

كه به روي نااميدي دربسته بازكردن 

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط مهاجر
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
که در کامم به زهرآلود شهد شادماني را
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي
خدايا با که گويم شکوه‌ي بي همزباني را
سخن با من نمي‌گوئي الا اي همزبان دل
به پاي سرو خود دارم هواي جانفشاني را
نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
که از آب بقا جوئيد عمر جاوداني را
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن
ارسال در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مهاجر

به یزدان اگر ما خـرد داشتیم!!!

کجا این سر انجام بد داشتیم ؟؟

 

در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین

نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

همه دینــــــــــشان مردی و داد بود

وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان

گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان

همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک

همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود

گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما

که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

که انداخت آتش در این بوستـــــــان

کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟

خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما

کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود

همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت

کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر

گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت

که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد

که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند

کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم

کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن

به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است

دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم

برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط مهاجر
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
 
"دکتر شریعتی"
ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط مهاجر
همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

                                                           ف.مشیری

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط مهاجر
تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

خدا كارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب كوهستان‌

مرا از بیدِ خشكی در كنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی كه از شیر و عسل پُر كرده‌اش دهقان‌

مرا بر روی خرمن بُرده خرمنكوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی كه با یك لمس می‌افتد

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها

مرا گرگی كنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشت های آتش و آهن‌

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

***

خدا در كار و بارش حكمتی دارد كه پی در پی‌

یكی را شیشه می‌سازد، یكی را چوب می‌سازد

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مهاجر

دکتر علی شریعتی

من چیستم ؟

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط مهاجر
تو به من خندیدی!
و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دو ید.
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت…
سیب نداشت……
شعر زیر رو یک نفر در جواب شعر حمید مصدق نوشته:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!

من به تو خندیدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟!!!»

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط مهاجر
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

استاد قیصر امین پور

ارسال در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط مهاجر
با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان
ارسال در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط مهاجر
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي پريدن نميکند

 تنها بهانه ي ما در گلو شکست

 سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

 آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

 اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

 آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

 تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

 بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط مهاجر
باز هم آرام و با تردید
من میان خلوتی غم دار

یک دروغ تازه می سازم
یک دروغ تازه از عشقی که می دانم

روزها در تابش تاریک منحوسش
رنگ می بازم…

خوب می دانم دروغم را
که دروغی کودکانه محض امید است

آنچه می خواهم از این دنیا
نرمی لبخند و یک احساس جاوید است

آری آری من دروغم را
با صدای شعر می سازم

یک دروغ مهمل بی پایه و بنیاد
من دلم را با همین هم شاد می سازم

وای از آن روزی که فرداها
بر ملا سازند رازم را

شرمسار از پاکی قلبی که می فهمد
آنچه می پنداشت نیست جز رویا

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط مهاجر
سلام

الان چند روزه که دیگه حال و حوصله ندارم اما چون شما خیلی باحالین براتون اپ می کنم

یه شعر زیبا و معروف از شهريار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط مهاجر
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط مهاجر
بگرد اي جوهرسيال درمغز بهار امشب ‎
 سرت گردم نجاتم ده ز رنج روزگار امشب ‎

 بر ياران ترشروي آمدم زين تلخكامي ها‎
به مستي خنده يي شيرين برويان برگمار امشب‎

ز سوز تب نمي نالم طبيبا دردسركم كن ‎
مرا بگذار با انديشه يار و ديار امشب ‎

هزاران زخم كاري دارم اندر دلبري هردم ‎
زيك زخم جگر ترساندم بيماردار امشب ‎

 گرم خون از جگر بيرون زند نبود عجب زيرا‎
كه از خون لاله گون گشته است اين قلب فكار امشب‎

شب هجرانم از جان سيرگرد آن زلف فرقانم‎
كه در دامانش آويزد به قصد انتحار امشب ‎

 مده داروي خواب اي غافل ازشب زنده داريها‎
خوشم با آه آتشناك چشم اشكبار امشب ‎

بهار امشب اگر نالد ز درد نه زخم سل ‎
پرستاران چه مي خواهيد از اين بيمار زار امشب».

ارسال در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط مهاجر
گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است ،
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید ،
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟
گیرم که می زنید ،
گیرم که می برید ،
گیرم که می کشید ،
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟
ارسال در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط مهاجر
اهل دانشگاهم
 رشته ام علافی‌ست
 جیب‌هایم خالی ست
 پدری دارم حسرتش یك شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب و خدایی كه مرا كرده جواب
. اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره!
 خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست
 من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار
 وچرا در وسط سفره ما مدرك نیست!
 ((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید))
 باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید!
 وبه آنها فهماند كه من اینجا فهم را فهمیدم
                               جالب بود من این رو تو یکی از وب ها پیدا کردم که کپی کرده یود
                                      منبع نظر بگذاره
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط مهاجر
موقعی که در یکی از جلسات درسی دانشگاه بعد از انقلاب دکتر پاکدامن گفت: علت بدبختی ایران همیشه نفت آن بوده است، خدیجه فارسی مدان، یک دختر شجاع از عشایر قشقایی، به آهستگی گفت: ای بابا دلیل توسعه نیافتن ایران فراموش کردن زرتشت بود. من هم از آن روز تا کنون دنبال کشف زمان آغاز شعر و شاعری نوع بشر شدم. گرچه به‌علت روش‌های غلط سال‌های دبستان از شعر قافی‌دار زده شده و شعر نو را هم............... همین روزهاست که کتابش را بذارم
ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386 توسط مهاجر
ازهمان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام اوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ادمیت مرده بود . گرچه ادم زنده بود . از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ادمیت مرده بود بعد ! هی دنیا پر از ادم شد و این اسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ ادم هم گذشت هی دریغ ادمیت بر نگشت . قرن ما ! روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز نیکی ها تهی است صحبت از عیسی و موسی و محمد ابلهی است صحبت از ازادگی . پاکی . مروت نابجاست قرن موسی چمبه هاست من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از مرگ قناری در قفس از غم یک مرگ حتی قاتلی بردار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم وای جنگل را بیابان میکنند دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا انچه این نامردمان با جان انسان میکنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو بر مرگ انسانیت است
ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط مهاجر
دلا! باز این همه افسردگی چیست؟ به عهد گل، چنین پژمردگی چیست؟ اگر آزرده‌ای از توبه‌ی دوش دگر بتوان شکست، آزردگی چیست؟ شنیدم گرم داری حلقه، ای دوست! بهائی! باز این افسردگی چیست؟
ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط مهاجر
قالب وبلاگ