بگرد اي جوهرسيال درمغز بهار امشب
سرت گردم نجاتم ده ز رنج روزگار امشب
سرت گردم نجاتم ده ز رنج روزگار امشب
بر ياران ترشروي آمدم زين تلخكامي ها
به مستي خنده يي شيرين برويان برگمار امشب
ز سوز تب نمي نالم طبيبا دردسركم كن
مرا بگذار با انديشه يار و ديار امشب
هزاران زخم كاري دارم اندر دلبري هردم
زيك زخم جگر ترساندم بيماردار امشب
گرم خون از جگر بيرون زند نبود عجب زيرا
كه از خون لاله گون گشته است اين قلب فكار امشب
شب هجرانم از جان سيرگرد آن زلف فرقانم
كه در دامانش آويزد به قصد انتحار امشب
مده داروي خواب اي غافل ازشب زنده داريها
خوشم با آه آتشناك چشم اشكبار امشب
بهار امشب اگر نالد ز درد نه زخم سل
پرستاران چه مي خواهيد از اين بيمار زار امشب».
ارسال در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط مهاجر

