تبليغاتX
Mohajerane|مهاجرانـــــه
Mohajerane|مهاجرانـــــه
چه رنجی می کشد آن کس که از احساس سرشار است
بگرد اي جوهرسيال درمغز بهار امشب ‎
 سرت گردم نجاتم ده ز رنج روزگار امشب ‎

 بر ياران ترشروي آمدم زين تلخكامي ها‎
به مستي خنده يي شيرين برويان برگمار امشب‎

ز سوز تب نمي نالم طبيبا دردسركم كن ‎
مرا بگذار با انديشه يار و ديار امشب ‎

هزاران زخم كاري دارم اندر دلبري هردم ‎
زيك زخم جگر ترساندم بيماردار امشب ‎

 گرم خون از جگر بيرون زند نبود عجب زيرا‎
كه از خون لاله گون گشته است اين قلب فكار امشب‎

شب هجرانم از جان سيرگرد آن زلف فرقانم‎
كه در دامانش آويزد به قصد انتحار امشب ‎

 مده داروي خواب اي غافل ازشب زنده داريها‎
خوشم با آه آتشناك چشم اشكبار امشب ‎

بهار امشب اگر نالد ز درد نه زخم سل ‎
پرستاران چه مي خواهيد از اين بيمار زار امشب».

ارسال در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط مهاجر
قالب وبلاگ